تبليغاتX
ورزشی
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
+ نوشته شده توسط در و ساعت |

 

 

 

بنام خدا وند بی نیاز

 

می خوام امروز براتون خاطره سبلان (حمله خرس)مرداد 1381را تعریف کنم.

چهار نفر بودیم که به خاطر نداشتن وقت از تیمی که از ابهر عازم سبلان بود جا موندیم......

پنج شنبه صبح بود که تو مغازه یکی از دوستا(آقای علی صادقی)نشسته بودیم که یکی از دوستا هم که مثل ما از برنامه جا مانده بود نظری داد و گفت که امروز با ماشین شخصی بریم و به تیمی که در منطقه سبلان  برسیم.ما هم گفتیم چه فرصتی بهتر از این بریم.!!!!!!!!!!!

خلاصه سرتونو درد نیارم شب رسیدیم مشکین شهر و شب را در یکی از پارکها –جلوی اداره برق-به صبح رسوندیم.

صبح به داخل مشکین شهر رفتیم و جاتون خالی کره محلی با عسل تازه ****

تقریبا ساعت 8.30 بود که تو راه پناه گاه بودیم که ماشین بیچاره داغ کردو ما را سرگردون گذاشت.

حالا اگه بخوایم با لندرور بریم باید بر گردیم پایین اگه هم تا پناه گاه بخوایم بریم کلی راه. مونده بودیم وسط راه که آقای صادقی پیشنهاد کرد  که از همین جا شروع کنیم و به سمت مسیر شمالی بریم،کوله ها رو برداشتیمو راه افتادیم.

مسیر قشنگی بود کمی هم در گیری با سنگ داشت که کلی مشغولمون کرده بود وغافل بودیم از سرو صدا هایی که از جلو می اومد.

تو راه فضله های تازه ای  بودکه بوی پوست و برگ گردو را می داد وما متعجب که این فضله ها ؟؟؟

هر چه جلو تر می رفتیم صدای ریزش سنگ از بالا بیشتر می شد ما هم با خودمون گفتیم یا قاطر تو مسیره یا گراز .زیاد اهمیت ندادیم.و به راهمون ادامه دادیم.مسیره خیلی قشنگ و بکری بود .

بعد از 4 ساعتی کوه نوردی بالاخره به منطقه ای رسیدیم که  دیگه ادامه مسیر بدون ابزار فنی تقریبا غیر ممکن بود ویکی از همراهان هم به دلیل آماده نبودن وارتفاع حسابی گیج،خسته وکلافه شده بود.

تصمیم گرفتیم کمی استراحت کنیم و به طرف ماشین حرکت کنیم،آقای فرهاد ملک قصابی کوله پشتیشو در آوردوگفت من برم کمی جلو تر و مسیرو نگاه کنم شاید بشه ادامه داد.

من هم مشغول درست کردن شربت پرتغال بودم که ناگهان....

آه که چه لحظه ای بود، وحشتناک الان که دارم این گزارشو مینویسم موهای تنم سیخ شده.

صدای نعره ای بلند و پشت بند اون فریاد کمک ...کمک...کمکم کنید به گوش رسید من و دوستم  صادقی به هم نگاهی کردیم و چند لحضه ای تو جامون موندیم و گفتیم صدای چی بود.

که از جامون پریدیم و دوباره صدای فریاده کمک کمک کمکم کنید.لحظه ای با خودم گفتم که فرهاد رفت زیر سنگی چیزی .با خودم گفتم دیگه تموم شد ،به خانوادش چی بگیم خدای من چی شد!!!!

نشستم وبه حالم داشت گریم میگرفت.که ناگهان دیدم فرهاد با دست و پای خونی جلوی من ظاهر شد و با صدای لرزان گفت خرس... خرس ... که ناگهان دیدیم خرسی خاکستری رنگ با موهای بلند و زشت به طرف پایین با سر عت زیاد در حال حرکته.نفس راحتی کشیدمو کمی هم اشک که باعث شد دلم آروم بگیره دستا رو بالا زدیمو شروع کردیم به پانسمان جزیی زخمها.خنده های فرهاد کلی بهمون انرژی مثبت می داد . شاید اگه من جای فرهاد بودم دادو بیداد میکردم و از سرپرست برنامه کلی گلگی می کردم و روحیه بقیه را خراب می کردم ولی فرهاد همچنان می خندید وخرسو مسخره می کرد .سریع بلند شدیم وبه سمت پایین حرکت کردیم.

پایین که رسیدیم چوپانها دورمون جمع شدن و گفتن کجا رفتید؟ ما  به اونجا  که شما رفتید میگیم آیو یاتاقو ( یعنی  محل استراحت و خواب خرس!!!!!!!!!!)

سریع خودمونو به بیمارستان  مشکین شهر رسوندیم و ...

از مسئو لین بیمارستان مشکین شهر به خاطر دلسوزی زیاد و همکاری خیلی خوب متشکریم.

دوستان در این برنامه.علی رضا صادقی.فرهاد ملک قصابی.ابوالفضل حیدری   و

                                   

                                                                                              کاظم حاجی حسنی

منتظر نظرات و خاطرات شما هستم.

 

+ نوشته شده توسط کازم در و ساعت |

بنام خالق توانا

 

از امروزیازدهم تیر ماه1385 تصمیم گرفتیم که یه بخشی از این وبلاگ را به خاطرات کوه نوردی اختصاص بدیم .

 

شما هم اگه خاطره ای دارید به آدرس paeezan_8848@yahoo.ca ایمیل بزنید تا خا طره شما هم در

 

این وبلاگ ثبت بشه وبه نظر خوانندگان عزیز برسه.

                                                                                                            با تشکر

 

+ نوشته شده توسط کازم در و ساعت |
روزی سنگتراشی که از کار خود نا راضی بود و احساس حقارت می کرد از نزدیکی خانه بازرگانی رد شد.

در باز بود و او خانه مجلل باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت :این بازرگان

چقدر قدرتمند است و آرزو کرد مانند بازرگان باشد .

در یک لحظه او تبدیل به بازرگان با جاه و جلال شد .تا مدتها فکر می کرد از همه قدرتمند تر است .

تا اینکه یک روز حاکم شهر از از آنجا عبور کرد او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی

 بازرگانان .مرد با خودش فکر کرد کاش من هم یک حاکم بودم آن وقت من هماز همه قویتر

می شدم! در همان لحضه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد در حالی که روی تخت روان نشسته بود

مردم همه به او تعظیم می کردند .احساس کرد که نور خورشید او را می آزرد و با خودش فکر کرد که

خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی

کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند . پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش آن را گرفت .

پس با خود اندیشید نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابر بزرگی شد .کمی نگذشت که بادی

آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد .این بار آرزو کرد که باد باشد و تبدیل به باد شد .ولی وقتی به

نزدیکی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت با خود گفت قوی ترین چیز در دنیا

صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد .

همان طور ک با غرور ایستاده بود ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود .نگاهی به

پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم وبه جان او افتاده است!!!

به امید آن روز که انسانها قناعت پیشه کنند و به آن چیز که دارند قانع باشند

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و

در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت .

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید :«این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»

فرشته جواب داد :«میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب آتش های جهنم را

خاموش کنم . آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد

+ نوشته شده توسط در و ساعت |