اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن های من است...

شریعتی در یک نگاه....
1312 تولد دوم آذر ماه
1319ورود به دبستان(ابن یمین)ت
1325 ورود به دبیرستان فردوسی مشهد
1327 عضویت در کانون نشر حقایق اسلامی
1329 ورود به دانشسرای مقدماتی مشهد
1331 اتمام دوره دانشسرا و استخدام در اداره فرهنگ مشهد
بنیانگذاری انجمن اسلامی دانش آموزان
شرکت در تظاهرات خیابانی علیه حکومت قوام السلطنه و دستگیری کوتاه مدت
1332 عضویت در نهضت مقاومت ملی
1333 گرفتن دیپلم کامل ادبی و انتشار کتاب (ترجه) نمونه های عالی اخلاقی در بحمدون اثر کاشف الغطا
1334 انتشار کتابهای ابوذر غفاری و تاریخ تکامل فلسفه و ورود به دانشکده ادبیات مشهد
1336 دستگیری به همراه 16 نفر از اعضای نهضت مقاومت در مشهد
1337فارغ التحصیل از دانشگاه ادبیات با احراز رتبه اول
24 تیر ماه ازدواج با یکی از همکلاسان خود به نام بی بی فاطمه شریعت رضوی
1338 اعزام به فرانسه با بورس دولتی به دلیل کسب رتبه اول وتولد اولین فرزندش احسان
پیوستن به سازمان آزادی بخش الجزایر
1339بردن همسر و فرزند به فرانسه
زندانی شدن در پاریس به خاطر مبارزاتش در راه آزادی الجزایر
1340 همکاری با کنفدراسیون دانشجویان ایرانی .جبهه ملی . نهضت آزادی ونشریه ایران ازاد
1341 مرگ مادر
تولد دومین فرزندش سوسن- زری-د
آشنایی با افکار فانون نویسنده انقلابی - آنتیلی الاصل عضو جبهه نجات بخش الجزایر- کتاب دوزخیان روی زمین و آشنایی با ژان پل سارتر
1342 تولد سومین فرزندش سارا
اتمام تحصیلات و اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاسهای جامعه شناسی
1343 بازگشت به ایران و دستگیری در مرز و انتقال به زندان قزل قلعه
پایان انتظار خدمت و از شانزدهم شهریور ماه انتصاب مجدد در اداره فرهنگ
1344 انتقال به تهران به عنوان کارشناس و بر رسی کتب درسی
1345 استاد یاری رشته تاریخ در دانشگاه مشهد
1347اغاز سخنرانی های او در حسینیه ارشاد و دانشگاه ها و انتشار کتابهای اسلانشناسی مشهد مجموعه اثار شماره 30 و از هجرت تا وفات
1350 تولد چهارمین فرزندش مونا
1351 تعطیل حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانیهای او
1352معرفی خود به ساواک و هجده ماه زندان انفرادی در کمیته شهر بانی
1354خانه نشینی وآغاز زندگی سخت در تهران و مشهد
1356 هجرت به اروپا و شهادت

ای نسل اسیر....وطنم
تو میدانی که من هرگزبه خود نیندیشیده امُ تو میدانی و همه میدانند که من حیاتم.هوایم.همه
خواستنهایم به خاطر تو وسرنوشت تو و آزادی تو بوده است.تو میدانی وهمه میدانند که هرگز به خاطر
سود خود گامی بر نداشته ام . از ترس خلافت تشیعم را از از یاد نبرده ام .تو میدانی وهمه می دانند که
من سرا پایم مملو از عشق به تو آزادی تو وسلامت تو بوده است وهست وخواهد بود.تو میدانی و همه
می دانند که دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن به تو است.تو میدانی وهمه می دانند که من
خود را فدای تو کرده ام وفدای تو میکنم که ایمان توئی وعشقم توئی وامیدم توئی ومعنی حیاتم توئی
وجز تو زندگی برایم رنگ وبویی ندارد .طعمی ندارد.تو میدانی وهمه می دانند که زندگی از تحمیل
لبخندی بر لبان من .از آوردن برق امیدی در نگاه من .از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است .تو
مدانی و همه میدانند که شکنجه دیدن به خاطر تو .زندان کشیدن برای تو و رنج بردن به پای تو تنها لذت
بزرگ من است از شادی تو است که در من در دل می خندم از امید رهایی توست که برق امید در
چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس
می کنم .
نمی توانم خوب حرف بزنم نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده وجمله های ضعیف و افتاده پنهان
کرده ام دریاب!دریاب!
+ نوشته شده توسط در و ساعت
|