حسن زر افشان مربی خوب قزوینی با نخستين پرتو خورشيد كه از پس كوههاي مشرق پرتو افكني مي كند پاي در يخچال مي گذاريم راستش نماز خواندن در اينجا چه كيفي دارد . نمي دانم چرا اينقدر حال نماز خواندن پيدا كرده ام دوست دارم . مي خواهم . نياز دارم كه با او رو در رو بايستم حرف بزنم و بخواهم كه مرا خالي نگه ندارد كه چنان در نظرديگران بزرگ جلوه كنم اما تو خالي پوچ و پوك و بي معني و حتي اينكه شعور درك اين زيباييها را نداشته باشم . قسمتي از نوشته حسن زرافشان ـ صعود دره يخار ـ 1376 ) كتاب فروش كوچك اندام و خنده روي كوچه كليساي قزوين ، ورزشكاري با تجربه ، مربي كاراته انديشمند، و انديشه ورزي توانا و كوهنوردي با تكنيك بود . كسي كه شاگردانش را مانند فرزندانش دوست داشت . حسن زرافشان در سال 1343 در ماهي كه طبيعت دوران به استقبال شكوفه ها مي رود . چون گل سفيد كوچكي از دل برف ها سرك كشيد و چشم باز كرد . خورشيد را ديد ؛كوهها ،آدمها ؛ دشتها و كتابها را حس كرد كه وجود نامرئي در همين نزديكي ها نوك آن قله كوه هست كه بايد به جستجويش برود و بشناسدش . خدا را زماني كه در كنكاش هايش پيدا كرد كه خود را يافته بود . از نوجواني ورزش را آغاز كرد و سعي كرد همزمان با پرورش جسم ؛ روحش را هم آموزش بدهد و به وسعت دشتها برساند . ياد گرفت كه بايد ياد بدهد و شاگردانش را هدفمند و ساعي تربيت كند . كم كم با قله هاي بلند دوست شد . مردان زيادي دستهايش را گرفتند و بالا كشيدند . ( مربيان مهربان او آقايان : حسن ميرابي ؛ سياهپوش ؛ اشتري ؛ خلج ، نوري ) او هم به نوبه ي خود دستهاي مهربانش را در دستهاي ديگران گداشت و كمك شان كرد تا اوج ها را ببينند . چون اوج را دوست داشت در اوج بودن ؛ در اوج ماندن و در اوج پريدن را . آرام آرام حسنك وار از كوه ها بالا رفت تا خورشيد را كه آنقدر دوست مي داشت از پشت ابرهاي نا آگاهي بيرون بكشد تا مردمي كه عاشقانه دوستشان داشت در انوار آسماني اين پرنده طلايي بهتر زندگي كنند . هجرت براي او مفهوم آبقاد كردن را داشت و ساختن از اهداف برتر او بود .