



همراه تیمم بین کمپ 1و2 کوه مکین لی Mckinley در حال صعود بودیم.هنگامی که قدم بعدی را برداشتم،ناگهان پایم مستقیم پایین رفت ، یک دریچه مانند زیر من باز شد و بدنم دنبالش رفت . احساس کردم که بواسطۀ یک پل برفی داخل یک شکاف عمیق منگنه شدم و کفش برفی ام بین دو دیوار شکاف نگهداشته شده و وزن کوله ام باعث شده به طرفی پرت شوم. درهمان آن احساس کردم درد ازمیان زانویم سریع حرکت کرد. با همان پای بی حرکتم ،زانویم را در همان حین ازهم بازکردم. من فقط 183 سانتی متر افتاده بودم،اما احساس می شد مثل اینکه خیلی بیشتر است. در حقیقت مسئله ای نبود.صعودم تمام شده بود؛درد در زانویم مرا متوقف کرد. هم تیمی هایم کمک کردند ازشکاف بیرون بیایم ومن سعی کردم بدون درد راه بروم. حساب کردم ما در روزهای صعود استراحت داریم بنابراین بایدبهتر شود.تاآن وقت،من فقط باید ازسنگین راه رفتن در کوه خودداری کنم.من دررسیدن به قلۀ دنالی Denali عاجزشدم و چندروز بعد آنجا را ترک کردم .

بله ، شما درست درک کردید. من روی دنالی ناموفق بودم . دقیق تر، من دررسیدن به قلۀ دنالی Denali ناموفق بودم.این حقیقت است. مسئله ی فوق العاده نا خوشایند این بود که باید با تحمل صبر و بردباری تصمیم میگرفتم بعد ازرسیدن به 14000فوتی(4267متر) برگردم پایین .درحالی که باورداشتم این کار درستی برای انجام دادن است،(باورم)اصلاًآن (قبول وتحمل)را ساده تر نکرد. اندیشه ی پیش ذهن ام بودکه،هنگامیکه آن شب تنهادرمتل تالکنتا motel Talkeenta نشسته بودم، "چطور من موفقیت درکوهنوردی/صعودکوه را تعریف خواهم کرد؟"معتقدم که هیچ قله ای ارزش زندگی شمارا ندارد.ما باید مسئول زنده برگشتنمان دربرابر دوستانمان وخانواده مان باشیم.اما شخصی که ازیک کوه برمی گردد وقتی داستان را برای دیگران میگوید هنوز همان قدر مسئول است."اوه ،شمابه قله نرسیدی." آنها نمیتوانند سفر،مناظر تماشایی،مدت آماده سازی ،تصور کنند مدتی را که بواسطه ی ناراحتی ناشی از کوله ی سنگین و زمین ظاهراًتمام نشدنی با زورجلو می روی را درک کنند."

واینها مرا به سؤال اولم برمیگرداند،"چگونه موفقیت درصعود را تعیین میکنم؟" اگر شما یک انگشت را در اثر سرمازدگی از دست بدی یا اگر به قله برسی اما به تیم نجات یا تیم هلیکوپتر برای پایین بردنت احتیاج داشته باشی آیا حقیقتاً یک صعودموفقیت آمیزاست ؟مدتی که با احتیاط در اتاق متلم در تالکنتا Talkeenta برمیگشتم ،روی تمام این سؤالات تفکر کردم . نرسیدن به قله ابداً هم به ذهنم وارد نشد،تا چه رسدبه اینکه نرسیدن به کمپ بالا.
متعجب بودم چطور،درکوهنوردی ، موفقیت را میخواهم مشخص کنم.چه مقیاسی استفاده خواهم کردتا رأی دهم که آیا من واقعا درکوشش ام موفق بودم؟در مدتی که آنجابا یک لامپ درجلوی گردنم نشسته بودم،پاسخ به سراغم آمد.
1.آیا من با شرایطی که سروکار داشتم بهترین کار را انجام دادم (به عبارت دیگرهوا،وضعیت مسیر،همراهان)؟
2.آیا اصلاً ریسک احمقانه نکردم؟
3.آیا با تمام انگشتان دست وانگشتان پا به خانه برگشتم؟
4.آیا به خانه پیش عزیزانم برگشتم؟
5.آیا لذت بردم و یک مبارزه طلبی که من برای انجام دادن تنظیم کرده بودم تجربه کردم؟
6.آیا صعودکننده ی نیازمندبه کمک را نادیده گرفتم یا بکمکش نرفتم؟ و اگر هم بکمکش رفتم آیا چنانکه قادر بودم بهش کمک کردم؟
بااینکه این فاکتور های موفقیت خیلی نا قص است،اینها حقیقتاً اعتقادنامه /عقیده کوهنوردان مسئول هستند.ما نمی توانیم خودمان را با کمالات/موفقیت های دیگران مقایسه کنیم وسلامت درکوه را توقع داشته باشیم . ما باید از روی هدف و منظور خاص به خطرات وقلمروقدرت پیش رویمان نگاه کنیم وتصمیم های عاقلانه بگیریم،بی توجه به اشتیاق هایمان برای قله.

منبع:http://www.irankouh.com/