تبليغاتX
ورزشی

 

 

باشگاه بانجی جامپینگ توچال


ایران- به سمت شمالی ترین نقطه تهران ولنجک (000/2 متر بالاتر از سطح دریا) بعد از ورود به پارکینگ تله کابین توچال سوار اتوبوس می شوید یا پیاده به سمت ایستگاه اول توچال می روید. (پیاده حدوداً 20 دقیقه راه است )
تک تک اعصاب بدنتان فریاد می زنند نکن!.... 40 متره
.....
وارد باشگاه می شوید، پس از انجام آزمایشات و تستهای لازم به شما اعلام می کنند آماده باشید. چیزی نخورید، سیگار نکشید، تپش قلبتان را می شنوید
.
شما را به سمت محوطه دکل راهنمایی می کنند. همراهانتان با فریاد شما را تشویق می کنند
.
قلبتان می تپد. آدرنالین به مغزتان رسوخ می کند. دستهایتان روی نرده ها قفل شده. کمی صبر می کنید. پائین را نگاه می کنید. (عجب کاری ی ی !) دوباره شروع به بالارفتن از پله ها می کنید
.
با نگاهی به پائین احساس می کنید که سوار هلکوپتر شده اید. کل تهران را زیر پاهایتان می بینید. خیلی بلنده
.
به بالای دکل می رسید، تکانی می خورد. به خاطر ارتفاع بلند است. باید خودم را خونسرد نشان دهم. مربیان منتظرم هستند
.
شما را با حمایت می بندند. نگاهی به پائین می کنید
.
کف دستتان عرق کرده
.
آموزشهای لازم را به شما می گویند. 10 دقیقه به طول می انجامد
.
ولی فقط 4 کلمه را نهایتاً از آن ده دقیقه صحبت به خاطر خواهید سپرد. (به خاطر استرس) پاها و بدنتان را به تجهیزات می بندند
.
مربی پرش تو را در موقعیت قرار داده درب گیت باز می شود (همه جیغ

می کشند). تمام دوستانت با هیجان تشویق می کنند. برایت شمارش معکوس می دهند. 10-9-8-7.... مطمئناً آخرین حرکت تو پرش خواهد بود. به سوی پرواز بار دیگر.... عصبها بر علیه تصمیم مغز فریاد می کشند و از خود
می پرسند که چگونه به چنین حماقتی کشیده شدید؟
به خاطر دوستان، ... به خاطر غرور بود..... تصمیمی احمقانه بود... و حالا تاوان تمام آنها را با جانتان می پردازید .
«
سه، دو، یک» آه .... نه! این شمارش معکوسه آنگاه مربی فریاد می زند بپر.... و یه جوری زانوهات تو رو به دیار نیستی رهسپار می کنند
.

 


فقط صدای باد.... سبک شدی، تمام سرعتهای وحشتناک به سمتت حمله ور میشه. مرگ فقط چند هزارم ثانیه با تو فاصله دارد. درست جلوی کاسه چشمات به نظرت چند سانتی تا دشک بادی بزرگ، یک دفعه همه چیز متوقف می شه. نه، نه، زنده ام. من بانجی ام، توچالم
.
یک دفعه می بینی داری دوباره می ری بالا بالا احساس بی وزنی می کنی
.
سبک شدی، مثل پر، مثل پرنده
.
مربی ها داد می زنند خوبی، چطوره؟ تو می گی عالیه
.
دوباره سقوط، عالیه، فریاد می کشی
.
یه دفعه... بدنت آروم میشه... آرومتر.... حتی خیلی لطیف... مثل یک معجزه
.
تو زنده موندی.... مثل موشک عقب کشیده می شی
.
اول پاهات.... ولی این دفعه میدونی که زنده موندی و اون احساس مرفین مانند باعث میشه با خنده فریاد کنی... هنوز هیچ تسلطی روی احساساتت نداری.... ولی واقعاً نفس گیره.... و صدای خنده ها و فریادها کل کوه را فرا می گیره
...
در بی وزنی کامل غوطه وری و یه دور دیگه آدرنالین به بدن نفوذ می کنه که این یکی مثل اثر آرام بخشه . نه، نه داره تموم میشه، داری میای پائین، نزدیک ایربگ می شی مربی دیگر منتظرته
.
کمکت می کنه، بازت می کنه. همه اومدن به استقبالت، تشویقت می کنن
.
نمی خوای بازت کنند. دوست داری دوباره بری بالا، ولی تموم شده، همینطور که روی تشک خوابیدی میدونی که به زودی برای بانجی دوباره بر می گردی .

+ نوشته شده توسط کازم در و ساعت |