تبليغاتX
ورزشی
گزارش تصویری از پیمایش زنجان به طارم

 

 

+ نوشته شده توسط کازم در و ساعت |

گزارش و عکسها ی تراورس هفت خوانها به خرسان جنوبی در ادامه مطلب

تیر۸۸


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کازم در و ساعت |

علم کوه"گرده آلمانیها" 

مرداد۸۸

گزارش و عکسها  در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کازم در و ساعت |

باغ من

پاییز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سردِ نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنها ست،
با سکوت پاک غمناکش.


ساز او باران، سرودش باد،
جامه اش شولای عریانی ست؛
ور جز اینش جامه ای باید،
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد.


گو برُوید، یا نرُوید، هر چه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد،
باغبان و رهگذاری نیست؛
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.


گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.
 

باغ بی برگی،
خنده اش خونی ست اشک آمیز،
جاودان بر اسب یال افشان زردش، می چمد در آن
پادشاه فصلها، پائیز

+ نوشته شده توسط در و ساعت |

 

 

 

بنام خدا وند بی نیاز

 

می خوام امروز براتون خاطره سبلان (حمله خرس)مرداد 1381را تعریف کنم.

چهار نفر بودیم که به خاطر نداشتن وقت از تیمی که از ابهر عازم سبلان بود جا موندیم......

پنج شنبه صبح بود که تو مغازه یکی از دوستا(آقای علی صادقی)نشسته بودیم که یکی از دوستا هم که مثل ما از برنامه جا مانده بود نظری داد و گفت که امروز با ماشین شخصی بریم و به تیمی که در منطقه سبلان  برسیم.ما هم گفتیم چه فرصتی بهتر از این بریم.!!!!!!!!!!!

خلاصه سرتونو درد نیارم شب رسیدیم مشکین شهر و شب را در یکی از پارکها –جلوی اداره برق-به صبح رسوندیم.

صبح به داخل مشکین شهر رفتیم و جاتون خالی کره محلی با عسل تازه ****

تقریبا ساعت 8.30 بود که تو راه پناه گاه بودیم که ماشین بیچاره داغ کردو ما را سرگردون گذاشت.

حالا اگه بخوایم با لندرور بریم باید بر گردیم پایین اگه هم تا پناه گاه بخوایم بریم کلی راه. مونده بودیم وسط راه که آقای صادقی پیشنهاد کرد  که از همین جا شروع کنیم و به سمت مسیر شمالی بریم،کوله ها رو برداشتیمو راه افتادیم.

مسیر قشنگی بود کمی هم در گیری با سنگ داشت که کلی مشغولمون کرده بود وغافل بودیم از سرو صدا هایی که از جلو می اومد.

تو راه فضله های تازه ای  بودکه بوی پوست و برگ گردو را می داد وما متعجب که این فضله ها ؟؟؟

هر چه جلو تر می رفتیم صدای ریزش سنگ از بالا بیشتر می شد ما هم با خودمون گفتیم یا قاطر تو مسیره یا گراز .زیاد اهمیت ندادیم.و به راهمون ادامه دادیم.مسیره خیلی قشنگ و بکری بود .

بعد از 4 ساعتی کوه نوردی بالاخره به منطقه ای رسیدیم که  دیگه ادامه مسیر بدون ابزار فنی تقریبا غیر ممکن بود ویکی از همراهان هم به دلیل آماده نبودن وارتفاع حسابی گیج،خسته وکلافه شده بود.

تصمیم گرفتیم کمی استراحت کنیم و به طرف ماشین حرکت کنیم،آقای فرهاد ملک قصابی کوله پشتیشو در آوردوگفت من برم کمی جلو تر و مسیرو نگاه کنم شاید بشه ادامه داد.

من هم مشغول درست کردن شربت پرتغال بودم که ناگهان....

آه که چه لحظه ای بود، وحشتناک الان که دارم این گزارشو مینویسم موهای تنم سیخ شده.

صدای نعره ای بلند و پشت بند اون فریاد کمک ...کمک...کمکم کنید به گوش رسید من و دوستم  صادقی به هم نگاهی کردیم و چند لحضه ای تو جامون موندیم و گفتیم صدای چی بود.

که از جامون پریدیم و دوباره صدای فریاده کمک کمک کمکم کنید.لحظه ای با خودم گفتم که فرهاد رفت زیر سنگی چیزی .با خودم گفتم دیگه تموم شد ،به خانوادش چی بگیم خدای من چی شد!!!!

نشستم وبه حالم داشت گریم میگرفت.که ناگهان دیدم فرهاد با دست و پای خونی جلوی من ظاهر شد و با صدای لرزان گفت خرس... خرس ... که ناگهان دیدیم خرسی خاکستری رنگ با موهای بلند و زشت به طرف پایین با سر عت زیاد در حال حرکته.نفس راحتی کشیدمو کمی هم اشک که باعث شد دلم آروم بگیره دستا رو بالا زدیمو شروع کردیم به پانسمان جزیی زخمها.خنده های فرهاد کلی بهمون انرژی مثبت می داد . شاید اگه من جای فرهاد بودم دادو بیداد میکردم و از سرپرست برنامه کلی گلگی می کردم و روحیه بقیه را خراب می کردم ولی فرهاد همچنان می خندید وخرسو مسخره می کرد .سریع بلند شدیم وبه سمت پایین حرکت کردیم.

پایین که رسیدیم چوپانها دورمون جمع شدن و گفتن کجا رفتید؟ ما  به اونجا  که شما رفتید میگیم آیو یاتاقو ( یعنی  محل استراحت و خواب خرس!!!!!!!!!!)

سریع خودمونو به بیمارستان  مشکین شهر رسوندیم و ...

از مسئو لین بیمارستان مشکین شهر به خاطر دلسوزی زیاد و همکاری خیلی خوب متشکریم.

دوستان در این برنامه.علی رضا صادقی.فرهاد ملک قصابی.ابوالفضل حیدری   و

                                   

                                                                                              کاظم حاجی حسنی

منتظر نظرات و خاطرات شما هستم.

 

+ نوشته شده توسط کازم در و ساعت |